My Arirang Part 7
مرد ببر نما بدجور لرزه به اندام او انداخته بود در افکارش غرق بود که ناگهان صدای قدم های کسی رو پشت دیوار شنید ...
کاملاً بدون فکر و به سرعت خودش رو داخل تخت خواب انداخت و پرده های تخت رو کامل کشید ... پرده ها پارچه ای قرمز رنگ تیره داشت و به سختی داخلش دیده میشد ...
در به آرومی باز شد و قدم ها به آرومی نزدیک میشدند ...
جونکوک درک نمیکرد چرا تا این حد استرس داشت با دو دست جلوی دهان و بینیش رو گرفت که هیچ صدایی ازش بیرون نزنه که احساس کرد صدای قدم ها دقیقا جلوی تخت متوقف شد ...
فرمانده سانگ: ببخشید ژنرال طبقه پایین کارتون دارن میشه بیاین ، از طرف کاخ سلطنتی پیغام دارید .
تهیونگ: ... (نگاهی دقیق به سایه لرزان داخل تخت انداخت و با بی میلی جواب داد) ... بریم به کاخ
فرمانده سانگ: ولی ژنرال مین چی قربان؟
تهیونگ: احتمالا تا ساعت ها درگیر جلسه توجیهی باشن ... .
جونکوک: (افکار) اون منو دید؟ احساس کردم داشت بهم نگاه میکرد و حرف میزد ... چرا ژنرال صداش زد!؟ نکنه .... اون ... .
(فلش بک : دو روز قبل در کاخ غربی کاخ ملکه مادر )
جونکوک: شما قصد دارید که محافظ من یه ژنرال باشه چرا؟ اصلاً این کار درسته؟
مادر: درسته نگرانش نباش عزیزم ،،، من و پدرت قصد داریم محافظت ویژه ای برات در نظر بگیریم به همین دلیل دنبال یک فرد مناسب هستیم ،پدرت قصد داره که ژنرال کیم رو برای محافظت ازت انتخاب کنه
جونکوک: ژنرال کیم؟
مادر: بله ژنرال کیم تهیونگ از خاندان سلطنتی مین ....
( پایان فلش بک)
جونکوک: ... اون ... خدای من .
اتاق طلایی ( اتاق خصوصی پارک جیمین)
یونگی پشت جیمین وارد اتاق شد ... اتاق بزرگ مجلل و سلطنتی بود
جیمین: میشنوم جناب مین بهتره سریع باشی چون ...
یونگی: 4 ماه نفرین شده کدوم جهنمی بودی؟جوری ناشیانه فرار میکردی که چند باری نزدیک بود خندم بگیره
جیمین:😑 فکر نکنم قرار بود بازم همو ببینیم و من حق دارم انتخاب کنم با چه کسانی در ارتباط باشم و خب ... فکر نکنم وزیر جنگ تو سیاهه من باشه
یونگی: زبون دار شدی قناری کوچولو ،از بعد اون شب داخل تخت دیگه ندیده بودم خوش زبونی کنی؟ چی شده باز نِگر شدی؟
جیمین: چطور میتونی اینقدر عوضی باشی ؟
یونگی: سوال قشنگیه قناری! کی اول شروع کرد؟ ... ( مکس کوتاه) ... چرا روز بعد سکسمون فرار کردی؟ نگو بهت بد گذشت که اگه اینطور بود اون همه پَر از بالشت زیر سرت بیرون نمیزد
جیمین: این موضوع به من مربوط
یونگی: و تو هم به من مربوطی ! بهتره قبل اینکه از این عصبی ترم کنی جواب بدی!!!
جیمین:(تقریباً داد زد)من نیازی ندارم به تو جواب پس بدم! جناب مین!!!
یونگی ناگهان چونه پسر رو محکم گرفت و تقریباً با فشاری قوی اونو ، پشت به میز تکیه داد و با خشن ترین نگاهش بهش چشم دوخت
یونگی:(زمزمه تهدید آمیز) یه بار دیگه منو اونجوری صدا بزن تا کاری که دفه قبل نیمه موند رو کامل کنم ...
جیمین: میدم نگهبانام پرتت کنن بیرون حرومزاده!
یونگی:(نیشخند) نگهبانات؟ خدای من واقعاً وقت هایی که تهدیدم میکنی بامزه میشی ...
یونگی روی بدن مرد کوچکتر خیمه زد و در گوشش زمزمه کرد
یونگی: باشه صداشون کن ،،، تا از صحنه لذت ببرن!
چشم های جیمین گرد شد که یونگی بهش فرصت نداد و ناگهان با فشار کوچکی به فک و چانه او سرش رو بالا کشید و از لب بوسیدش ،خشن و مالکانه بود ،،، جوری میبوسیدش که به بلعیدن شباهت داشت
جیمین احساس میکرد درک درستی از موقعیت نداره چند ثانیه سعی کرد جیغ بزنه که با احساس گرمای زبان مرد خفه شد ...
اتاق در نگاهش در دَوَران بود ،،، عطر فرمون آلفا اونو گیج و منگ میکرد ، احساس میکرد که یونگی داره گونه و پلک هاش رو لیس میزنه چرا ؟ مگه گریه کرده بود ...
یونگی: (زمزمه وار) میدونی وقت هایی که اشک میریزی مثل یک بُت پرستیدنی میشی؟
جیمین:(زمزمه) تو منو میشکنی ...
یونگی: (نیشخند) بستگی به این داره که بُت خوبی باشی یانه ... ولی ظاهراً که دوست داری ادامه بدم وگرنه برام گریه نمیکردی ...
جیمین:( زمزمه) من یه روز قلبت رو در میارم...
یونگی خم شد و قبل بوسیدن دوباره او گفت
یونگی: تا اون موقع ترو به هدفت (قلبم) نزدیک میکنم ...
یونگی در حالی که اورا گرم میبوسید هانبوک اورا باز کرد و به جسم لطیف اومگای خاص دست کشید ... پوست بدن او مثل شکوفه های گیلاس لطیف و کمی مایل به صورتی بود ،،، این لطافت در برابر خشونت پوست مرد بزرگتر تضادی خاص ساخته بود که تحمل هردو رو به انتها میرسوند .
وقتی به تخت وارد شدن دست های جیمین دور بدن آلفا پیچید و با نفس های کوتاه نالید
جیمین: اگه اذیتم کنی نمیبخشمت!
یونگی نگاهی کوتاه به اومگا لرزان و بهم ریخته زیرش انداخت ،ظاهرا با وجود تمام دروغ ها این جسم لرزان اومگا دلش برای آلفا تنگ شده بود ...
کاملاً بدون فکر و به سرعت خودش رو داخل تخت خواب انداخت و پرده های تخت رو کامل کشید ... پرده ها پارچه ای قرمز رنگ تیره داشت و به سختی داخلش دیده میشد ...
در به آرومی باز شد و قدم ها به آرومی نزدیک میشدند ...
جونکوک درک نمیکرد چرا تا این حد استرس داشت با دو دست جلوی دهان و بینیش رو گرفت که هیچ صدایی ازش بیرون نزنه که احساس کرد صدای قدم ها دقیقا جلوی تخت متوقف شد ...
فرمانده سانگ: ببخشید ژنرال طبقه پایین کارتون دارن میشه بیاین ، از طرف کاخ سلطنتی پیغام دارید .
تهیونگ: ... (نگاهی دقیق به سایه لرزان داخل تخت انداخت و با بی میلی جواب داد) ... بریم به کاخ
فرمانده سانگ: ولی ژنرال مین چی قربان؟
تهیونگ: احتمالا تا ساعت ها درگیر جلسه توجیهی باشن ... .
جونکوک: (افکار) اون منو دید؟ احساس کردم داشت بهم نگاه میکرد و حرف میزد ... چرا ژنرال صداش زد!؟ نکنه .... اون ... .
(فلش بک : دو روز قبل در کاخ غربی کاخ ملکه مادر )
جونکوک: شما قصد دارید که محافظ من یه ژنرال باشه چرا؟ اصلاً این کار درسته؟
مادر: درسته نگرانش نباش عزیزم ،،، من و پدرت قصد داریم محافظت ویژه ای برات در نظر بگیریم به همین دلیل دنبال یک فرد مناسب هستیم ،پدرت قصد داره که ژنرال کیم رو برای محافظت ازت انتخاب کنه
جونکوک: ژنرال کیم؟
مادر: بله ژنرال کیم تهیونگ از خاندان سلطنتی مین ....
( پایان فلش بک)
جونکوک: ... اون ... خدای من .
اتاق طلایی ( اتاق خصوصی پارک جیمین)
یونگی پشت جیمین وارد اتاق شد ... اتاق بزرگ مجلل و سلطنتی بود
جیمین: میشنوم جناب مین بهتره سریع باشی چون ...
یونگی: 4 ماه نفرین شده کدوم جهنمی بودی؟جوری ناشیانه فرار میکردی که چند باری نزدیک بود خندم بگیره
جیمین:😑 فکر نکنم قرار بود بازم همو ببینیم و من حق دارم انتخاب کنم با چه کسانی در ارتباط باشم و خب ... فکر نکنم وزیر جنگ تو سیاهه من باشه
یونگی: زبون دار شدی قناری کوچولو ،از بعد اون شب داخل تخت دیگه ندیده بودم خوش زبونی کنی؟ چی شده باز نِگر شدی؟
جیمین: چطور میتونی اینقدر عوضی باشی ؟
یونگی: سوال قشنگیه قناری! کی اول شروع کرد؟ ... ( مکس کوتاه) ... چرا روز بعد سکسمون فرار کردی؟ نگو بهت بد گذشت که اگه اینطور بود اون همه پَر از بالشت زیر سرت بیرون نمیزد
جیمین: این موضوع به من مربوط
یونگی: و تو هم به من مربوطی ! بهتره قبل اینکه از این عصبی ترم کنی جواب بدی!!!
جیمین:(تقریباً داد زد)من نیازی ندارم به تو جواب پس بدم! جناب مین!!!
یونگی ناگهان چونه پسر رو محکم گرفت و تقریباً با فشاری قوی اونو ، پشت به میز تکیه داد و با خشن ترین نگاهش بهش چشم دوخت
یونگی:(زمزمه تهدید آمیز) یه بار دیگه منو اونجوری صدا بزن تا کاری که دفه قبل نیمه موند رو کامل کنم ...
جیمین: میدم نگهبانام پرتت کنن بیرون حرومزاده!
یونگی:(نیشخند) نگهبانات؟ خدای من واقعاً وقت هایی که تهدیدم میکنی بامزه میشی ...
یونگی روی بدن مرد کوچکتر خیمه زد و در گوشش زمزمه کرد
یونگی: باشه صداشون کن ،،، تا از صحنه لذت ببرن!
چشم های جیمین گرد شد که یونگی بهش فرصت نداد و ناگهان با فشار کوچکی به فک و چانه او سرش رو بالا کشید و از لب بوسیدش ،خشن و مالکانه بود ،،، جوری میبوسیدش که به بلعیدن شباهت داشت
جیمین احساس میکرد درک درستی از موقعیت نداره چند ثانیه سعی کرد جیغ بزنه که با احساس گرمای زبان مرد خفه شد ...
اتاق در نگاهش در دَوَران بود ،،، عطر فرمون آلفا اونو گیج و منگ میکرد ، احساس میکرد که یونگی داره گونه و پلک هاش رو لیس میزنه چرا ؟ مگه گریه کرده بود ...
یونگی: (زمزمه وار) میدونی وقت هایی که اشک میریزی مثل یک بُت پرستیدنی میشی؟
جیمین:(زمزمه) تو منو میشکنی ...
یونگی: (نیشخند) بستگی به این داره که بُت خوبی باشی یانه ... ولی ظاهراً که دوست داری ادامه بدم وگرنه برام گریه نمیکردی ...
جیمین:( زمزمه) من یه روز قلبت رو در میارم...
یونگی خم شد و قبل بوسیدن دوباره او گفت
یونگی: تا اون موقع ترو به هدفت (قلبم) نزدیک میکنم ...
یونگی در حالی که اورا گرم میبوسید هانبوک اورا باز کرد و به جسم لطیف اومگای خاص دست کشید ... پوست بدن او مثل شکوفه های گیلاس لطیف و کمی مایل به صورتی بود ،،، این لطافت در برابر خشونت پوست مرد بزرگتر تضادی خاص ساخته بود که تحمل هردو رو به انتها میرسوند .
وقتی به تخت وارد شدن دست های جیمین دور بدن آلفا پیچید و با نفس های کوتاه نالید
جیمین: اگه اذیتم کنی نمیبخشمت!
یونگی نگاهی کوتاه به اومگا لرزان و بهم ریخته زیرش انداخت ،ظاهرا با وجود تمام دروغ ها این جسم لرزان اومگا دلش برای آلفا تنگ شده بود ...
- ۷۸۰
- ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط